سفارش تبلیغ
صبا
تاریخ : شنبه 88/10/12 | 4:49 صبح | کاتب: سادات موسوی

برگرفته از وبلاگ«پسرها دخترها»
چقدر قشنگ و دوست داشتنی بود اون روزهای اولی که باهاش آشنا شده بودم.. کلاس که می رفتم تا برگردم خونه و پشت کامپیوترم بشینم لحظه شماری می کردم. زندگی حسابی برام لایف ایز گود شده بود یادمه با این که خیلی سیمینو دوستش داشتم تولدش نرفتم و بعدشم مجبور شدم کلی بهونه های جور واجور براش درست کنم. آخرشم یه ماه باهام قهر کرد و جواب تلفنامو نداد.
       همه چیز از یک دعوا با مامانم شروع شد که پاپیچم شده بود چرا نمرات ترمم کم شده. چرا حواسمو جمع نمی کنم و به درسام نمی رسم. چرا دو ساعت پای تلفن با دوستام سیمین و راحله و اعظم صحبت می کنم. چرا مثل دختر خاله ام نرگس المپیادی نشدم. چرا مثل اون آشپزی نمی کنم و تو خونه بهش کمک نمی کنم و از این حرفها. بعدشم مجبور شدم بیام تو اتاقم و در رو روی خودم ببندم.
       یه ساعتی رو تختم دراز کشیدم و به سقف اتاقم خیره شدم. حال و حوصله خوندن رمان هم نداشتم حتی صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز. کتاب روسمتی پرت کردم و بلند شدم با گلدان گلی که کنار پنجره گذاشته بودم ور رفتم. یه دستی به خاکاش کشیدم و یه دستمالی به برگاش و اینا. خواستم لباسای پخش و پلا شده خودمو از رو زمین جمع کنم اما مگه حرص نرگس راحتم می ذاشت؟ خودش دختر بدی نبود اما مامانم بس که سرکوفت نرگسو سرم می زد دیگه از اونم متنفر شده بودم. یادم نمی ره طفلک با چه ذوق و شوقی اومده بود اون شب تو اتاقم که با هم بشینیم صحبت کنیم و بعدشم بریم بیرون اما من یه جوری باهاش برخورد کردم که هق هق کنان از اتاقم رفت بیرون و از اون موقع تا حالا یه کلمه هم باهاش صحبت نکردیم. الانم بعد از یک سال که یاد اون اتفاقا می افتم در حالی که دورو برم پره از داروهای پخش و پلا شده روی میزم ، اشکم در میاد.
       آره داشتم می گفتم. اون روز وقتی حوصله ام سر رفت، رفتم پشت کامپیوتر و کانکت شدم. حوصله وبگردی نداشتم برای همین زدم تو خط ولگردی.همین که آن شدم بهم پی ام داد. چند وقتی بود پیله کرده بود. اولش بهش رو نمی دادم اما بعد از یک مدت وقتی دیدم مثل خیلی های دیگه بی تربیت نیست و اینا، کم کم باهاش راحت شدم. می گفت منو جای داداش خودت بدون و هر چی کار خواستی حاضرم برات انجام بدم. فقط می خوام با هم درد دل کنیم و حرف بزنیم. اولش زیاد با هم صحبت نمی کردیم اما رفته رفته با قر زدن های مامانم و اوقات تلخی های بابام صحبت کردن با بیژن شده بود تنها دلخوشی و آرامش من تو زندگیم. داشت کم کم جای داداش نداشته امو می گرفت. هر چند گاهی وقت ها شوخی هایی می کرد که هیچ داداشی با آبجیش از این شوخی ها نمی کنه اما وقتی با عکس العمل من مواجه می شد دست و پای خودشو جمع می کرد. کم کم داشتم بهش وابسته می شدم. بهش دل می بستم. داشت باورم می شد که تو نت هم میشه آدم یه داداش برای خودش پیدا کنه. داداشی که بشه باهاش درد دل کرد و می تونه سنگ صبورت باشه. بتونی چند دقیقه باهاش راحت باشی.روزهای زندگیم به همین ترتیب می گذشت و ما در خوشی هایمان بودیم. یک بار که داشتم به حرفهایش می خندیدم مامانم اومد تو و نزدیک بود همه چی لو بره و اینم رو مصیبت های زندگی من اضافه بشه. الان که رو تختم دراز کشیدم و به این روز افتادم نمی دونم اگه می دید برام بهتر بود یا نمی دید.خلاصه یه جورایی این خطر هم از سرم گذشت و بلافاصله به سرگرمی خودم برگشتم. در طول این مدت خیلی کم از اتاقم بیرون می اومدم. مامانمم که می دید همه اش تو اتاقمم و کتاب فیزیکم جلوی چشممه داشت باورش می شد که غزلش درسخون شده.
       چند وقت که گذشت بیژن شوخی هاش کم کم زشت می شد و ازم درخواست های نامربوط می کرد. هر چند بهش وابسته شده بودم اما این وابستگی معنیش این نبود که به خواسته هاش جواب مثبت بدم. یه روز کار به جایی رسید که با هم دعوامون شد و بعد از کلی بد و بیراه گفتن به هم کامپیوترمو خاموش کردم و خودمو انداختم رو تختمو خیره شدم به سقف .
       یک هفته ای سراغشو نگرفتم و حتی به تماس های تلفنیشم جواب ندادم. بعد از یک هفته همینطور که داشتم ایمیلمو چک می کردم یه ایمیل ازش تو باکسم دیدم. ایمیلو که باز کردم و چشمم به عکس های جور و واجور خودم تو ایمیلش افتاد مثل برق از جای خودم پریدم. خودم بودم. خود خودم. داشتم سکته می کردم. از اتاقم زدم بیرون. اما نمی تونستم روی پای خودم وایسم. مامانم که رنگ سفید صورتم رو دید اومد سمتمو تا بهم برسه اتاق دور سرم چرخید و از هوش رفتم.
       الان یه ماهی هست تو اتاقم بستری ام. سیمین و نرگس هر روز میان دیدنم و باهام حرف می زنند اما من بعد از شوکی که بهم وارد شده دیگه هیچی نمی فهمم. همچنان روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره می شوم.

 

اما سخن من :

اینها حقیقت داره البته من این مطلب رو گذاشتم هم برای خودم هم برای خواهرانم

من تقریبا یه کوچولو فریب خوردم اما خدا رو شکر به قرارو ملاقات نرسید که بخوام آسیب بخورم اما همجوری هم آسیب خوردم چه برسد به جاهایی که این خواهرم که در مطلب بالا بیان کردند برسه، فقط دختران مقصر نیستند عوامل اجتماعی و خانوادگی خیلی نقش دارند به نظر بنده مهمترین اون ها خانواده که محل کانون محبت هست در ایجاد چنین مشکلات موثرند.

خواهشم از خواهرانم اول اینکه اگر محبت رو در کانون خانواده پیدا نکردین (که حتما انشاالله که این محبت پیدا بشه ) به کانون دیگری مراجعه کنید که محبت و عشقش بی نهایته ، اگر شما عشق نورزید اون بهت عشق می ورزه ، به اونجا مراجعه کن اون کانون منزل خداست

حرفم به زوج های جوان هست خواهش می کنم التماس می کنم اگر می خواهین صاحب فرزند باشین یا دارای فرزند هستین فرزندتان را درک کنید فقط براش پدر و مادر نباشید باهاش اونقدر دوست باشین تا به بیگانه جلب نشود....

 

و اما ای برادر ! برادر جون منی آخه همخون منی یادگار پدرم ، نور چشم مادرم

در حق خواهرت خواهری کن چیزی ازت نمی خواد جز وجود خودت تو به خاطر خودت می خواد ....






  • فال حافظ
  • تکاب بلاگ
  • آنکولوژی
  • تربیت بدنی